گنجینه عشق

مریم جعفری *،   3990631185
گنجینه عشق

 دستانم می­لرزید. بدنم یخ کرده بود. حال عجیبی داشتم. وقتی به پشت در اتاق رسیدم، صدای ضربان قلبم را می­شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و در را آرام باز کردم. چند دقیقه به او نگاه کردم. پشت به من، رو به پنجره نشسته بود. نفسم در سینه­، حبس شده بود. آرام به سمت تختش حرکت کردم. زانوهایم می­لرزید. وقتی نزدیکش شدم، بوی عطرش قلبم را آرام کرد. دستم را روی شانه­ نحیفش گذاشتم. بدنش زیر دستم شروع به لرزیدن کرد. من را شناخته بود. بغلش کردم و فقط مثل بچگی­هایم بویش می­کردم و می­بوسیدمش. فقط نگاهم می­کرد و اشک می­ریخت. خیلی آرام گفت: « منو ببخش! » چشمانم را بستم و سرم را روی زانوهایش گذاشتم. یاد روزهای کودکی افتادم که کنار پدر بودم. هر روز وقتی از سر کار برمی­گشت، می­گفت: « عشق پدر، بدو حاضر شو که وقت، وقت گشتنه. بدو بدو...» با سرعت نصفه و نیمه حاضر می­شدم ومی­گفتم: « بریم، بریم...» بغلم می­کرد و می­گفت: « عزیز بابا شلوارتو بر عکس پات کردی.» بعد هم تمام قد دولا می­شد و لباس­هایم را مرتب می­کرد. من هم با دستان کوچک پنج ساله­ام سر بزرگ بابا را بغل می­کردم و می­گفتم: « دوست دارم» همیشه با این حرف ، بابا اشک توی چشمانش حلقه می­زد. اما چرایی این اشک را نمی­دانستم...

سرم را از روی زانوهایش برداشتم و گفتم: « تو می­دونستی علت اشکهای بابا چی بود؟ »

_ برای چی اومدی اینجا؟ چی شده؟

_ دلم برات تنگ شده بود. 

_ فکر می­کردم ازم متنفر باشی؟

_ خیلی ازت دلخور بودم. اما آشنایی با اون خانم زندگیمو تغییر داد.

_ کدوم خانم؟

سکوت کردم. یاد آن شبی افتادم که روی کول بابا سوار بودم و بابا به سمت خانه می­دوید. از خنده ریسه رفته بودم. بابا ازکنار گروهی رد شد که خوراکی­های خوش آب و رنگ روی میزها چیده بودند. چشمم که به خوراکی­ها افتاد، گفتم: « بابایی وایستا. وایستا.»

_چی می­خوای؟ 

_ بابا اینجا چه خبره؟ این همه خوراکی؟ می­شه از اینا خورد؟

یکدفعه خانمی گفت: « بله عزیزم. بفرمایید. خوشحال می­شیم.» بعد با دست به عکسی اشاره کرد و گفت: « شما مهمان ایشون هستید.» سرم را به سر بابا نزدیک کردم و گفتم: « بابا اینا کین؟ » 

بابا شروع کرد به قدم زدن. کارناوال عجیبی بود. تمام افرادی که در آن کارناوال قرار داشتند، لباس­های یکدست پوشیده بودند. تعدادی از آن­ها پلاکارد و پرچم به دست بودند و تعدادی برگه­هایی را بین مردم پخش می­کردند. این اولین باری بود که یک چنین کارناوالی را می­دیدم. به جای رقص و آواز، همه غمگین بودند و به سینه می­زدند. پرسیدم: « بابا تو میدونی اینا کین؟ چرا گریه می­کنن؟ کسیشون مرده؟ »

_ آره بابا. اینا مسلمان هستن. فرزند پیامبرشون کشته شده. اونا هر سال یه همچین روزی، به احترام او یه همچین کارناوالی رو به حرکت در میارن.

_ این برگه­ چیه؟

_ فعلا از رو کولم بیا پایین که نفس برام نموند. به اینا نگاه کن. یه چیزی بخور. بهت می­گم.

به دیوار تکیه دادم و شروع به خوردن کردم. به مردم نگاه می­کردم. بابا گفت: « می­خوای همین جوری که می­خوری، این برگه رو برات بخونم؟ »

_ آره بابا. 

_ توی این برگه در مورد نوه پیامبر مسلمان­ها نوشته. اسم امروز رو عاشورا گذاشتند. توی یه همچین روزی حسین که نوه پیامبر بوده رو با لب تشنه می­کشن. 

_ آخه برای چی؟

_ بقیشو گوش کن. نوه پیامبر مسلمان­ها چون با یزید که شاه ظالم و فاسد آن زمان بوده، همکاری نمی­کنه، او، پسران و تمام یارانشو می­کشن و همسر و دخترانشو اسیر می­کنن... 

_ خوب. چرا ساکت شدی بابا؟ اسیر یعنی چی؟

_ فهم یکسری لغت­ها الان برات سخته. شاید بعدا برات بگم. توی این برگه فقط نوه پیامبر رو معرفی کرده و گفته که ایشون همراه خواهرش، همسرش و فرزندانش و تعداد کمی از یارانش به سرزمینی به اسم کربلا رفتند که کشته شدن. 

با صدای رابرت رابرت به خودم آمدم. « حواست کجاست؟ چرا جواب نمی­دی؟ آشنایی با کدوم خانوم باعث شده تو الان اینجا پیش من باشی؟ دوست دارم بدونم کی تو رو به من برگردونده؟ همیشه فکر می­کردم تو از من متنفری.»

_ آشنایی با رباب! 

_ این اسم انگلیسی نیست! 

_ نه. این اسم عربیه. اسم همسر نوه پیامبر مسلمان هاست. 

_ مسلمان؟ چی شده؟ نکنه این همه سال دوری، کار دستت داده.

_ رباب یه زنی که عاشق همسر و فرزندشه. یه زنی که توی همه شرایط، چه سخت و چه آسان کنار شوهرشه. وقتی شوهرشو می­کشن، تا آخر عمرش زیر سقف نمیره. چون بدن شوهرش سه روز زیر آفتاب تو صحرا می مونه و بعد دفن میشه! می­دونی یعنی چی؟ اینکه تمام عمرشو زیر آفتاب می­مونه! می­بینی عشق و وفاداریو! رباب کسی که وقتی بچه شش ماهش روی دستای شوهرش کشته می­شه، به جون شوهر غر نمی­زنه، ولش نمی­کنه، تنهاش نمی­ذاره. از این جور زنا چقدر دور و بر من وجود داره؟ می­دونی؟ 

_ چی می­خوای بگی؟ اومدی اینجا که اینا رو به من بگی؟ 

_ نه. ول کردن شوهر با یه بچه پنج ساله، برای ما که تبدیل به یه عادت شده. داشتن یه خانواده که زود از هم نپاشه، برای همه یه آرزو شده! تازه ما ادعا می­کنیم جزء کشورای مدرنیم و جهان سومی نیستیم. الان خودتو نگاه کن. به همه چیزای که می­خواستی رسیدی؟ خوشبخت شدی؟ وقتی بابا به خاطر لو دادن فساد مالی رئیسش از کار اخراج شد و نتونست قسطای وامشو بده، همین که بانک خونمونو مصادره کرد، تو به بهانه بی­پولی بابا گذاشتی رفتی. چند وقت بعد، من و بابا توی خیابان، تو رو با الکس دیدیم. مامان فکر می­کنم فقط موضوع بی­پولی بابا هم نبود! 

_ حوصله ندارم این حرفا رو بشنوم. من یه زنم. آزادم برای خودم هر جوری که بخوام تصمیم بگیرم. من اون زمان هنوز جوون بودم و چهره زیبایی داشتم. برای چی به خاطر یه مرد که همه زندگیشو از دست داده، به خوشبختی خودم لگد می­زدم.

_ حالا خوشبختی؟ اول الکس بعد جیمز بعد آنتونی و...این همون آزادی که تو می­خواستی؟ هنوز آثار مشت و لگد آنتونی روی سر و صورتت خوب نشده! دکترت می­گه باید چند روز دیگه هم تو بیمارستان بمونی.

_ رابرت داری حوصلمو سر می­بری. بس کن دیگه. من دوست داشتم اینجوری زندگی کنم.

_ مامان اوایل رفتنت خیلی به من سخت گذشت. نمی­تونستم ببخشمت. اما بعد از اون شبی که کارناوال حسینو تو خیابان­های لندن دیدم خیلی چیزا یواش یواش برام تغییر کرد. اون روز هفت سالم بود. وقتی بابا اون برگه­ای که در مورد حسین بود رو برام می­خوند، هزارتا سئوال تو ذهنم ایجاد شد. اون سفر چه سفری بوده؟ خواهر و همسر حسین چه جور زنایی بودن که توی یه همچین سفر خطرناکی با او بودن؟ بابا توی اون برگه از وفاداری و عشق بین حسین و همسرش، خواهر و بچهاش می­خوند. با خودم می­گفتم اصلا وفاداری یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟...این لغتا برام غریبه بودن. وقتی بابا برام می­خوند، مدام مکث می­کرد و تو فکر فرو می­رفت. من اون موقع نمی­فهمیدم چرا؟ مامان! فکر کنم بابا به وفاداری، عشق واقعی که بین ماها کمرنگه، شایدم فقط لق لقه زبونه، فکر می­کرد. یه زن مسلمون عرب چه کرده که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز تو یاد مردم مونده. مامان بعدا یه جا خوندم که این زن تا آخر عمرش، کنار قبر شوهرش موند. 

_ رابرت چت شده؟ اومدی اینجا فقط راجع به مسلمانا حرف بزنی؟ یه ذره از خودت بگو. 

_ نمی­خواستم زندگیم مثل بابا بدون عشق باشه. دنبال یه عشق واقعی بودم. عشقی که به بهانه بی­پولی ولم نکنه! بهانه! عشقی که هر روز عاشق یکی دیگه نشه! عشقی که تو تمام سختیای زندگی مثل رباب کنار شوهرش بمونه! نتیجشم شد ژولیت.

_ ژولیت اسم دوستته؟

_ البته این اسم قدیمشه. الان ما صداش میزنیم رباب. همسرمه!

_ آها...

_ ژولیت هم مثل من مسلمان شده. 

_ شماها دیوانه شدید. می­فهمید دارید چی­کار می­کنید؟ از آزادی محض، خودتونو انداختید توی یه قفس!

_ آره. این همون عشق واقعیه. اسلام یعنی همین...مامان! اینجا توی این کشور یه قفسه فکری برامون درست کردن. یه جوریم تزیینش کردن که نفهمیم کجاییم. اینجوری هیچ وقت هم برای نجات از این قفس کاری نمی­کنیم. خود تو که یه زنی الان تو آزادی محضی؟ خودتم می­دونی اونایی که از آزادی دارن دم می­زنن یه کاری باهات کردن که نتونی حتی یک لحظه­ هم به نجات از این منجلاب فکر کنی. 

_ بابات چی؟ با افکار تو موافقه؟

_ بابا! بابا! با من موافق بود. 

_ یعنی جان هم مسلمان شده؟ 

_ نه. اما عاشق حسین و خانواده­اش شده بود. به خاطر همین عشقشم بود که هیچ وقت جلوی منو نگرفت. تا آخرین لحظات عمرش پشتم بود. وقتی می­دید که من عطش دونستن دارم، کتاب برام تهیه می­کرد. هم من می­خوندم، هم خودش. مامان! منو بابا هردومون مجذوب شخصیت حسین و رباب شده بودیم. شاید این حس مشترک به خاطر نبود تو بود. نبود مادر برای من و نبود همسر برای بابا! برامون جالب بود که توی این عالم زنایی هستن که همه جوره پای شوهر و خانوادشون می­مونن. شخصیت رباب منو زنده کرد. 

_ بس کن رابرت. دیونه شدم. این حرفارو برای چی می­زنی؟ می­خوای ازم اعتراف بگیری؟ می­خوای بهم اثبات کنی که هیچی برام نمونده؟ آره. اعتراف می­کنم! همه چیزمو از دست دادم. زنیتمو! احساساتمو! روحمو! جسممو.... حتی لذت بزرگ شدن تو رو هم نبردم!

با صدای پرستار به سمت در نگاه کردم که گفت: « وقت ملاقات تمامه. لطفا اتاق رو ترک کنید.»

بلند شدم و دستش را بوسیدم و گفتم: « میدونی چرا بعد از این همه سال گشتم و پیدات کردم؟ چون اسلام گنجینه عشقهاست. عشق زن و شوهر، عشق خواهر و برادر، عشق مادر و فرزند و...مامان الان که پیدات کردم، یه کاری می­کنم که دیگه این حسو نداشته باشی. همه اینایی که گفتی دوباره بهت برمی­گردونم. کاری می­کنم که لذت بالاتر از لذت بزرگ شدنم رو ببری. مطمئن باش...» 

وقتی می خواستم از در اتاق بیرون بروم، یک بار دیگه برگشتم و نگاهش کردم. تعجب توی صورتش موج می زد اما یک تبسم زیبا و پر از عاطفه مادرانه روی لبهایش نقش بسته بود، شبیه زمان کودکی...

*پژوهشگر مرکز رشد بانوان دانشگاه امام صادق(ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پربحث‌های هفته

  1. صحبت‌های کوبنده نماینده ایلام: کجا دشمن گفته است پراید بنجل ۸ میلیونی را ۱۳۰ میلیون بفروشیم

  2. یا رومی روم یا زنگی زنگ !

  3. اگر بایدن پیروز شود ...

  4. وقت فریاد است، از ساحت علم تاریخ دفاع کنید

  5. جنجال توییت «ذوالنوری» به روایتی دیگر

  6. اوراسیا تایمز: چرا ایران قادر است جنگنده های بسیار پیشرفته آمریکا را "سرنگون" کند؟

  7. غرب لیبرال، آزادی بیان یا مدیریت افکار!؟

  8. استیضاح روحانی و آزمون ولایتمداری

  9. فیلم / تصاویر دوربین مداربسته از محل درگیری مهرداد سپهری

  10. خیانت یا حماقت ؟+فیلم

  11. آقای دکتر؛ جدیدترین گزینه ریاست جمهوری ۱۴۰۰

  12. چهار دلیل ریزش عجیب دلار

  13. دوباره برگشتیم به اول داستان کرونا !

  14. سودای خام سودان در ایجاد رابطه با اسراییل

  15. دلایل عجیب سلبریتی‌ها برای ازدواج‌نکردن!

  16. شهادت یک بسیجی در تهران‌پارس به دست اراذل و اوباش

  17. تازه‌ترین قیمت انواع خودرو/ پژو ۲۰۶ ارزان شد

  18. فرماندار آبادان: همه کسانی که در فیلم حاضرند بازداشت شدند

  19.  سر و کله ترامپ از کجا پیدا شد؟

  20. رهبر انقلاب: برای مقابله با کرونا باید تصمیم قاطع حاکمیتی گرفته شود/ توصیه‌های مهم برای مواجهه با ویروس کرونا/ انتقاد صریح از هتک حرمت رئیس‌جمهور

  21. عدم خوشبینی مقام معظم رهبری به مذاکره با آمریکا

  22. چرا قرعه کشی خودرو عادلانه نیست؟

  23. ارزهای خانگی از پستوها در آمد؟

  24. تهیه طرح استیضاح رئیس جمهور با ۶۰ امضاء در مجلس + اسامی نمایندگان و محورهای استیضاح

  25. تشکیل پرونده‌ برای مرگ یک جوان در جریان دستگیری توسط مأموران نیروی انتظامی

آخرین عناوین