روایت پرستارِ دهه هفتادی از تهدید تا دلواپسی های روزهای کرونایی

گروه سلامت الف،   3990220178

۲۳ ساله است، پرستار بخش بیماران کرونایی در نورآباد ممسنی. روز و شب ندارد.درست مثل همه دوستان و همکارانش که دغدغه شان سلامتی بیماران است در این روزهای ویروس زده کرونایی.

به گزارش فارس، با خودم عهد کرده بودم که بعد از پایان درس و شروع به کار اولین حقوقم را به فقرا بدهم و دومین حقوقم را برای بابا کت و شلوار و ساعت بخرم؛ بهترین, شیک ترین و قشنگ ترین کت و شلوار را; چرا که بابا همه زندگی‌ من بود.

صمیمی‌ترین و مهربان‌ترین رفیق دنیا، اصلا سنگ صبورم بود. آنقدر که با بابا دوست بودم همکلاسی‌هایم حسودی‌شان می‌شد؛ شاید مامان هم در دلش ناراحت می‌شد اما هیچ وقت به روی خود نیاورد.

داستان های من و بابا بیشتر از داستان هر دختر با پدرش است. بابا در تمام لحظات زندگی من حضور داشت، تمام دوران کودکستان، مدرسه و دانشگاه من پر از لحظاتی است که با بابا بودم؛ خاطراتی که همه شان در یک نقطه به بابا ختم می شوند.اصلا انگار من بدون بابا هیچ بودم؛ حتی آن روزهایی را که بابا در مأموریت بود با خیالش می‌گذرانم.

...اشک دیگر امان نمی دهد.بی محابا فرو می ریزد...هر چند می خواهد بی صدا گریه کند تا مادرش که آن گوشه اتاق مشغول خواندن قرآن است نفهمد اما شانه هایش بی اختیار تکان می خورد و از سر درون پرده بر می دارد.

مادر که می بیند دخترش معذب است صدای تلویزیون را که برنامه جزء خوانی قرآن را پخش می کند بالاتر می برد.اما می بینم که زیر چشمی دخترش را می پاید و آه می کشد.

می گوید: ترم پنجم پرستاری بودم که تمام آرزوهایم نقش بر آب شد.

 بابا برای انجام یک مأموریت از قائمیه به کازرون رفت.عملیاتی که  به شهادت بابا و دو همکارش در دوازدهمین روز فروردین 95 ختم شد.

***

پرده اول: داستان شهادت بابا

بابا رئیس کلانتری شهرستان قائمیه بود.12 فروردین بود که از مرکز اعلام شد که رد یک قاچاقچی مواد مخدر را بعد از 6 سال در مسیر کازرون زده اند. بابا و یکی از همکارانش از قائمیه به سمت کازرون رفته و به موازات آنها هم دو مأمور دیگر که از پلیس مبارزه با موادمخدر بودند نیز از کازرون به سمت قائمیه آمدند تا در بین مسیر قاچاقچی معروف را گیر انداخته و دستگیر کنند.

آن طور که به ما گفته‌اند پدرم و آقایان میر فردی, عباسی و کایدی چهار ماموری بودند که برای دستگیری قاچاقچی مورد نظر به محل اعزام شدند.البته آقای عباسی سالها در تعقیب متهم بود و بارها خانواده اش از سوی قاچاقچی و دار و دسته اش تهدید شده بودند.

در نهایت ماموران فرد مورد نظر را دستگیر کرده و به کلانتری در کازرون می‌برند.ماشین متهم حامل هروئین و پول بود که پدرم برای انتقال خودرو بعد از تحویل متهم از کلانتری برگشته و می رود و ماشین را می آورد.

بعد از اینکه بابا با ماشین به کلانتری بر می گردد داخل کلانتری شده و وارد اتاقی می شود که متهم آنجا بوده. نمی‌دانم چگونه و از چه طریق متهمی که می گویند دستش بسته بوده این امکان را پیدا می کند که در یک آن به راحتی اسلحه بابا را از غلافش بردارد.پدرم در آن لحظه  بلافاصله درصدد بازپس گیری اسلحه بر می آید. درگیری شروع می‌شود و قاچاقچی اولین تیر را شلیک می‌کند. قلب بابای من جایگاه اولین شلیک قاچاقچی می شود. 

دختر با سر انگشتش اشکهایی را که در گوشه چشمانش جمع شده پاک می کند.سکوت چند لحظه ای برقرار می شود.

دخترک از اینکه مرتب منقلب می شود عذرخواهی می کند. برایش سخت است یادآوری لحظات و برای ما هم  سخت تراست که باعث ناراحتیش می شویم.

ادامه می دهد: در آن اتاقی که بابا بود همکارش آقای کایدی هم  حضور داشت که آن قاچاقچی از خدا بی‌خبر چند تیر هم به او شلیک کرده و در نهایت تیر خلاص را به آقای کایدی می‌زند.

متهم در ادامه به سراغ دو مأمور دیگر عباسی  و میرفردی که در اتاق دیگر بودند , می رود.انگار آنها اسلحه نداشتند و در اتاق سنگر می گیرند.متهم هم از بالای شیشه در شروع به تیراندازی کرده و آقای عباسی را تیرباران می کند. هر سه شهید می شوند به جز آقای میر فردی که  تیر از سرش عبور می‌کند و جانباز 80 درصد می شود.

دختر نفسی چاق می کند و اما و اگرها را کنار هم ردیف کرده و می گوید: نمی‌دانم داستان واقعی آن روز کلانتری کازرون از چه قرار است؟ اینها را هم دیگران برایمان گفته و در جریان بازبینی دوربین ها و جلسات دادگاه برایمان مشخص شده است.

می پرسم آخرش چه شد؟ قاچاقچی فرار می کند؟

می گوید: انگار یک ماشین گشت پلیس وارد کلانتری شده و مامور آن به محض رویت متهم که در حال خروج  از ساختمان بود شروع به تیراندازی کرده و قاچاقچی را از ناحیه دست زخمی و دستگیر می کند.

بعد از 5 ماه نیز عامل شهادت بابا و همکارانش را اعدام می کنند.

***

پرده دوم: دخترِ شهید پرستار بخش کرونا می شود

راوی قصه ما یک پرستار است. الهام فرهادی را می گویم. متولد 1373 ,کارشناس پرستاری و فرزند ارشد شهید سرگرد یوسف فرهادی است.

در بیمارستان ولیعصر(عج) نورآباد ممسنی شیراز کار می کند، قبل از اینکه کرونا بیاید پرستار بخش داخلی بود قسمتی که بیشترین تعداد مراجعه‌کننده را در هر روز به خود اختصاص می داد.

تا اینکه پای ویروس منحوس کرونا به شیراز و ممسنی هم باز می شود.

 بیمارستان‌ها به صورت آماده‌باش در می آیند و بیمارستان ولیعصر نورآباد هم یک بخش را به بیماران کروناییاختصاص می دهد; همان بخشی را که الهام در آن پرستار است; بخش داخلی تبدیل به بخش کرونایی ها یا بهتر بگویم بیماران حاد تنفسی می شود و الهام و  7 نفر از همکارانش که همه دختران جوان و دهه هفتادی هستند ماموریت جدیدشان می شود پرستاری از بیماران کرونایی.

می پرسم نترسیدید؟

الهام می‌گوید: چرا دروغ بگویم. راستش روز اولی همه ترسیدیم.بچه ها همه با هم یک دل سیر گریه کردیم. اما بعد خودمان را به خدا سپردیم. آنها هم مثل بقیه بیمار بودند و وظیفه ما هم پرستاری.بر احساسات  غلبه کردیم و آستین همت بالا زدیم.آخر آن طفلکی ها هم که گناهی نداشتند. خودشان که نمی خواستند کرونا بگیرند. اصلا این بیماری می تواند برای هرکسی پیش آید.خبر که نمی دهد.شاید در مجاورت فردی ناقل باشد و تو خبر نداشته باشی. به همین راحتی.

از امکانات و تجهیزات مراقبتی می پرسم که می گوید: روزهای اول هیچ امکاناتی نداشتیم.گان پوشیده و دو ماسک‌ معمولی را روی هم می بستیم. نه از لباس‌های مخصوص خبری بود و نه از شیلد و عینک و ماسک N95; البته همین الان هم ماسک N95 واقعی را نداریم!

روزهای بعد شیلد و عینک را خانواده مسؤول بخش‌ تهیه کرد و به بیمارستان آورد، از نقش پررنگ خیرین هم نباید غافل شد. خیلی‌کمک کردند. پول جمع کرده و لباس‌ و تجهیزات خریدند.

آه می کشد و می گوید: روزهای اول روزهای سختی بود روزهای طاقت‌فرسا، پر از اضطراب و استرس و ناراحتی.

اولین بیمار که بود ؟ یادت هست؟

 مکث کرده و می گوید: اولین بیمار یک پیرمرد نابینا بود.تازه از سفر مشهد برگشته بود.دیابت هم داشت.یادم هست .سرفه و تب امانش را بریده بود، اما خدا را شکر توانست بر بیماری غالب شده و کرونا را شکست دهد.

الهام از شرایط کار در بخش کرونایی ها می گوید.از اینکه هم باید به فکر بیمار باشی هم مراقب خودت.اما می گوید وقتی غرق در کار می شوی دیگر همه چیز عادی می شود.بارها شده که وقتی  بالای سربیمار می‌روم یادم می‌رود که بیمار کرونا دارد تا اینکه بچه‌ها به من نهیب زده و می‌گویند الهام تو اصلا فاصله ها را رعایت نمی‌کنی. اما باور می‌کنید که وقتی درد و ناراحتی بیمار را می‌بینم همه چیز را فراموش می‌ کنم.

***

پرده سوم: نخوردن, نخوابیدن و خیس عرق شدن مزایای لباسهای مخصوص این روزهای کادر درمانی

الهام از روزهایی می گوید که بالاخره تجهیزات کامل به دستشان رسید.

این  اواخر لباسها به دست مان رسید.در ابتدا  یکی را به پرستاری می‌دادند که نوبتش بود بالای سر بیماران برود. حتی آن نفری  هم که پرونده‌های بیمار را تنظیم می‌کرد و با پرستار مذکور در ارتباط بود لباس نداشت تا اینکه بعد از  اینکه گفتیم پرستار بخش اطلاعات و پرونده  بیماران کرونایی هم می‌تواند مبتلا شود قبول کردند و یک لباس هم به پرستار آن بخش دادند.

الهام از من می پرسد: لباسها را دیده اید؟ مثل لباس فضایی هاست.این فقط یکسوی قصه است اما نمی‌دانید وقتی که می‌پوشی انگار در جهنم دست و پا می‌زنی.خیس عرق می شوی .نفست بند می آید.داغ داغ داغ می شوی.

انگار جلوی دست و پایت را می‌گیرد; عینک، ماسک، شیلد، دستکش و لباس‌هایی که باید از اول تا آخر شیفت تنت باشد; نه می‌توانی   بخوابی، نه دستشویی بروی.

باور نمی کنید با لباس فضایی ها اینقدر عرق از سر و صورتت می‌ریزد که پشت عینک بخار می‌کند.بقیه را نمی دانم اما خود من بعضی وقتها در مواجهه با بیمار مجبور می شوم عینک را از روی صورتم بردارم تا حداقل بیمار را ببینم.

می پرسم چطور غذا می خورید؟

 می خندد و می گوید: غذا؟؟  نه من نه هیچکدام از دوستانم در زمان شیفت چیزی نمی‌خوریم؛ آب هم اگر مجبور باشیم یکی دیگر آرام آرام با بطری توی دهان‌ می‌ریزد.

همه چیز می ماند برای بعد شیفت.اما آن موقع هم آنقدر خسته ای که فقط می خواهی بخوابی. بعد شیفت که لباس‌ها را در می‌آوری انگار کوه را کنده‌ای و باز گشته ای;آنقدر که خسته و کوفته و ناتوان می شوی.

_ در طول شیفت استراحت نمی کنید؟

8 ساعت شیفت کاری است.قرار گذاشته‌ایم که اتاق استراحت آلوده نشود.بنابراین تنها جایی که می‌توان استراحت کرد همان تخت‌های خالی بیماران است که آن هم فقط چند لحظه رویش دراز می کشیم تا کمرمان صاف شود.

***

پرده سوم: پسر مشکوک به کرونا تهدیدم کرد!

برای گرفتن تست کرونا از سوآپ استفاده می‌کنیم. یکی توی گلو  و دیگری داخل بینی تا نمونه را بگیریم و به آزمایشگاه ببریم.دو سه روز پیش پسر جوانی حدودا 26 ساله با علائم و سی‌تی قفسه سینه مشکوک به کرونا به بیمارستان آمد.ابتدا برایش مراحل کار را گفتم  و ادامه دادم من نمی‌خواهم اذیتتان کنم اما مراحل کار بدین صورت است. بهرحال نمونه را برداشتم.

وقتی کار تمام شد و به وی گفتم برود تا زمان اعلام نتیجه, به عینکم خیره شد و گفت: فقط اگر نمونه‌ام منفی شود و پایم را از اینجا بیرون بگذارم حسابت را می‌رسم!

_ می‌پرسم نمونه‌اش چه شد؟

 الهام می گوید:خدا را شکر تست کرونایش منفی شد اما با توجه به اینکه علائم کرونا را داشت دکتر  14 روز قرنطینه را برایش الزام کرد.

_ به سراغت آمد؟

لبخندی می‌زند و می‌گوید: وقتی که  برای گرفتن جواب تست آمد نمی‌دانم چطوری مرا شناخت. چند نفری از همکاران کنار هم بودیم.داشتم کارم را انجام می دادم که با صدایش سر را بلند کردم. رو به من گفت: یک روز حسابت را می رسم. جالب است موقع تست عینک و شیلد و ماسک داشتم  اما مرا بدون آنها تشخیص داد.

الهام می‌خندد و می‌گوید: هنوز که به سراغم نیامده و خبری نشده; اما خدا رحم کند.

                    ***

پرده چهارم: ناگفته های جانسوز  از بیماران کرونایی بستری; مادر از فوت پسر تازه دامادش خبر نداشت!

الهام از خاطرات این روزها و شب‌ها می‌گوید و از بستری شده های کرونایی.

بیماری داشتیم که پزشک بود؛ دکتر غلامی را می‌گوید. تازه درسش را تمام کرده بود. نامزد داشت. قرار عروسی‌ گذاشته بودند که به کرونا مبتلا شد و برای بستری به بیمارستان ما آمد.

برای دکتر خیلی ناراحت شدم.می‌دانید این همه سال درس بخوان. وقتی که درست تمام می‌شود و می‌خواهی سر و سامان بگیری تازه باید با کرونا دست و پنجه نرم کنی. روزها و شب‌های سختی را اینجا گذراند. یادم هست.یک شب صدایم کرد و گفت پرستار سرم خوب کار نمی‌کند. من هم چون لباس مخصوص و محافظ نداشتم نمی‌توانستم بالای سرش بروم از همان دم در اتاق گفتم آقای دکتر خودتان که استاد ما هستید. از صفر تا صد را بلدید. شروع کردم به صحبت و شوخی با دکتر تا پرستار با لباس مخصوص  رفت و سرم را چک کرد.

الهام سکوت می‌کند. انگار خاطرات آن روزها و شب‌ها اذیتش می کند.

ادامه می‌دهد: پسر جوانی را آوردند که در نانوایی کار می‌کرد. کرونا مثبت بود.از لحاظ قلبی هم مشکل داشت. دو سه روزی میهمان ما بود سرفه شدید و تب بالا، در نهایت اکسیژن خونش از حد نرمال پایین‌تر آمد و به شیراز فرستادیم بعد خبر دار شدیم که متأسفانه پسر فوت کرد.پسرک یک سالی می شد که نامزد داشت...دردناک‌تر از آن این بود که مادرش را هم  بعد از اعزام پسر به شیراز برای بستری به بیمارستان ما آوردند .مادر خبر از فوت فرزند نداشت. فکر می‌کرد پسرش شیراز رفته و آنجا حالش بهتر شده. گفته بودند مادر نباید بفهمد چون اگر می‌فهمید که پسرش فوت کرده حتما خودش را می‌باخت و نمی‌توانست بیماری را تحمل کند. مادر چند وقتی میهمان ما بود خدا را شکر بهبود پیدا کرد اما وقتی که می‌خواست برود من و دوستان دل توی دل‌مان نبود.

اینکه مادر تازه می فهمید که پسرش فوت کرده و  چند روزی است که زیر خاک هست خب آدم سالم را از پا می اندازد چه برسد به فردی که با این ویروس لعنتی دست و پنجه نرم کرده و جانی در بدن ندارد. نگران‌ بودیم که چگونه این مادر داغ فرزندش را  تاب می‌آورد... تازه باید دو هفته‌ای را هم  تنها در قرنطینه می‌ماند.

***

پرده پنجم: خواهرانم نگرانند/مادرم مرا به خدا سپرد

الهام از دل‌نگرانی‌های خواهرانش می‌گوید. مهسا دانشجوی ترم 5 پرستاری است و فائزه دانش آموز دبیرستانی.می‌گوید مهسا و فائزه آنقدر برای من اضطراب دارند که نگو و نپرس. روزهای اول گریه می‌کردند و می‌گفتند تو رو به خدا نرو.بابا که رفته حداقل تو پیش ما بمان.

اما مادرم شیرزنی است برای خودش. هر روز مرا از زیر قرآن رد می‌کندِ

برایم آیه‌الکرسی می‌خواند. می‌گوید: تو را به خدا سپردم خدا مواظب تو است.

آرامش و قوت قلبی که مادر هر روز  بدرقه‌ راهم می‌کند باعث می‌شود که بر اضطرابم فائق بیایم.

یادم هست همان روزی که قرار شد بخش‌ داخلی بیمارستان مختص بیماران کرونایی شود به مادر گفتم من نگران شما هستم اجازه دهید اتاقم را از شما جدا کنم تا خدای نکرده مریض نشوید. اما نه مادر توانست این موضوع را قبول کند نه دو خواهرم.

در نهایت من خودم سعی می‌کنم همه موارد را رعایت کنم.وقتی که وارد خانه می‌شوم دم در توی حیاط لباس‌ها و تمام وسایلم را ضدعفونی کرده و بعد از اینکه از همه چیز خیالم راحت شد وارد خانه می‌شوم.

                  ***

پرده ششم: از بی مهری ها دلمان شکسته/ پرستار کرونایی ها هستیم نه ناقل بیماری

از الهام در خصوص واکنش اطرافیان  می پرسم ؟

هنوز سوالم تمام نشده; می گوید: امان از حرف مردم.

دلش پر درد است و  از بی‌مهری برخی ها گله‌مند. می‌گوید من و دوستانم مثل بقیه پرستاران و کادر درمانی برای رضای خدا و خدمت به بیماران وکم کردن درد و رنجشان روز و شب نداریم. از خواب و خوراک خود زده‌ایم; اما متأسفانه بعضی‌ها وقتی ما را می‌بینند انگار هیولا دیده‌اند. از ما دوری می‌کنند خیلی راحت با دستشان به ما اشاره می‌کنند و می‌گویند بروید کنار.شما ناقلید.

الهام با انگشتش اشکی را که در گوشه چشمش جای گرفته پاک می‌کند و می‌گوید: خیلی سخت می‌گذرد، خیلی...فقط خداست که می داند ما چه می کنیم.

لحظات پر اضطراب و پر تنشی را طی کنیم و در دل نگه می داریم اما از آن طرف عده‌ای نه غریبه‌ها; نه ; از همین همکاران‌مان در بخش‌های دیگر به جای اینکه همراهمان باشد و انیس دردها و غم‌هایمان و یک خدا قوت و خسته نباشید به ما بگویند وقتی ما را بیرون از بیمارستان می‌بینند از ما دوری می‌کنند.

برایشان متأسفم چون به این فکر نمی کنند که حتی در بیرون از بیمارستان هم می توان در معرض ویروس بود بدون آنکه بخواهی و بدانی؛ به هر حال این روزها هم می‌گذرد.

                   ***

الهام دیرش شده باید به بیمارستان برود .سخن را کوتاه می‌کنم. مادر قرآن به دست دم در ایستاده و زیر لب ذکر می گوید.

الهام آماده رفتن است. مادر از زیر قرآن ردش می کند و می گوید به خدا سپردمت. الهام هم با لبخند می گوید: نگران نباش.خدا هست. بابا هم حواسش به دختر نازدانه اش  هست... می گوید و می رود.

پربحث‌های هفته

  1. قانون، قاتل رومینا!؟

  2. رای قاطع نمایندگان به ریاست قالیباف/ اعضای هئیت رئیسه مجلس یازدهم مشخص شدند

  3. اقدام عجیب احمدی‌نژاد در محله نارمک!

  4. نامه احمد توکلی به روحانی: برای نجات کشور پیروی از اقتصاد آزاد را کنار بگذارید

  5. گشت و گذاری در آپارتمان‌های شمال شهر تهران با اجاره‌های نجومی

  6. پلیس آمریکا شهروند سیاه‌پوست را خفه کرد/ شهر به آتش کشیده شد

  7. پرسشي تأمل‌برانگیز از مراجع عظام تقليد

  8. آقایان؛ قانون، تابوت عدالت نیست!..

  9. جزئیاتی کامل از مرگ «آسیه پناهی»/ شهرداری: ما به وظیفه قانونی خود عمل کردیم!

  10. شاخ «غول» هم شکستنی است...

  11. پرداخت هدیه به نمایندگان؛ چراغ اول شفافیت روشن می‌شود؟!

  12. چند پرسش از وزیر کشور درباره حوادث آبان‌ماه

  13. من رویایی دارم؛ بازگشت روح مارتین لوترکینگ به آمریکا

  14. چاره نکنیم، ایران پیر می‌شود و قدرتش از بین می‌رود

  15. اعتراضات داخلی آمریکا ادامه جنبش وال استریت است

  16. لطفا فراکسیون‌های قومی و منطقه‌ای را تعطیل کنید

  17. مجلس تراز انقلاب و حق مسکن یازده میلیونی؟!

  18. اعتراض ۳ نماینده مجلس یازدهم به اعتبارنامه تاجگردون

  19. پاسخ به هشت سوال درباره آینده بازار مسکن

  20. درخواست احمد توکلی از رئیسی: مجوزهای اعطایی به نمایندگان ادوار مجلس را بررسی کنید

  21. رهبر انقلاب: در عدالت نمره مطلوب به دست نیاورده‌ایم/ مجلس متعهد به وظایف، نقطه امید مردم و اتکاء مجریان است

  22. تهدید مسلحانه مخالفان تاجگردون/پیشنهادی برای قالیباف/چرا احمدی‌نژاد دیگر برنمی‌گردد/ روحانی در پاستور و اصلاح‌طلبان در بهارستان مردم را عصبانی کردند

  23. موج اعتراض به اعتبارنامه تاجگردون/انتقاد سلیمی‌نمین از پیشنهاد ختم قرآن در مجلس/نماینده‌ای که نقش مهمی در پیروزی قالیباف داشت/ عارف: بسیاری از اقدامات فراکسیون امید نادیده گرفته شد

  24. اعترافات پدر «رومینا» دختر ۱۴ ساله تالشی

  25. توضیح میرسلیم درباره مصاحبه با بی‌بی‌سی

آخرین عناوین