نکته ای فلسفی در بابِ عصرِ جدیدِ احسانِ علیخانی

امین میرزائی، گروه تعاملی الف،   3980117005 ۲۸ نظر، ۰ در صف انتشار و ۶ تکراری یا غیرقابل انتشار
نکته ای فلسفی در بابِ عصرِ جدیدِ احسانِ علیخانی

من با برنامه عصر جدید مشکلی ندارم و پخش آن را در ماتمکده سیما مفید می دانم. چرا که در وانفسایِ مشکلات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی که مردمان را به نوعی سبُعیت و بی مهری فرامی خوانند، غریبه ها را دور هم می نشاند و شادیهاشان را با یکدیگر به اشتراک می گذارد. البته اگر داوران محترم بگذارند و ناشی گریهایِ خودشان را هم به یاد آرند. پس مشکلِ من با محتوا و فرم این برنامه تقلیدی نیست، بلکه در آگراندیسمان آن است.

حدود یک ماه پیش در کنار یکی از عزیزانم مدتی را در بیمارستان به سر بردم. به عنوان همراه شبانه روزیِ یک بیمار سکته مغزی و در حال دلهره و هراس ناشی از حوادث درونی و پیرامونی. در این بازه، جابه جا شدن پرستاران و بهیاران را می دیدم و زحمتی را که در جابه جا کردن و سرویس دادن به بیماران از خود نشان می دادند شاهد بودم. پرستارانی که شاعر و متفکر هم در میانشان پیدا می شد و در آن پنج شب کذایی از محضرشان بهره ها بردم. فلسفه و دین پژوهی (حرفه ذهنی نویسنده) جا و مکان نمی نشناسد و در مخاطبه با پرستارِ بیمارستان و نگهبانِ حراست هم جایی برای مخاطبه باقی میماند. به ویژه که "مساله شرَ" و پیری و سالخوردگی، و در نهایت نتیجه آلامِ بی پایان انسانی، و دوگانه راههای پیش روی انسان در زندگی، مورد بحث دو طرف باشد و در آزمایشگاهی به وسعت یک بیمارستان صورت پذیرد. این بود که در آن پنج شب به اندازه پنج قرن تجربه آموختم و با توجّه به آن که با چنین محیطهایی - چه به واسطه مشاغل دیگرم و چه یاد و خاطره عزیزان بستری دیگر- بیگانه نبودم، در پیشارویِ تقدیر الهی زانو زدم.

گر تیغ بارد در کویِ آن ماه، گردن نهادیم الحُکمُ لِلّه !

و .... در کف شیر نر خونخواره ای، غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟!

شبی در کنار مونیتور بزرگی ایستاده بودم و برنامه عصر جدید را تماشا می کردم. نگاهم در زاویه ای دیگر با پرستارانی تلاقی کرد که -بدون قرار گرفتن بر استیج - انسانیت می ورزیدند و - بر خلاف پزشک محترم و سِری کار بیمارستان - نه دو ثانیه که ده ساعت از وقت خود را به مهار و آرام کردنِ دو سه بیمارِ نا آرام اختصاص می دادند. حقوق برخیشان عقب افتاده بود و لکسوس نمی راندند. از نردبام هستی بالا رفته بودند و در پنت هاوسِ مشاغل دولتی جا نداشتند. در مقایسه دکتر بخش با پرستاران، و پرستاران و بهیاران با آکروباتها و خوانندگان و شعبده بازانِ عصر جدید به راز این نکته آمده در کلام مولانا بیش از پیش پی بردم:

"آدمی در این عالَم برای کاری آمده است و مقصود آن است. چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد." . تا انجا که می گوید: "اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من برمی آید، [با این همه ] آدمی را برایِ آن کارهای دیگر نیافریده اند. [این] همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندیِ بی قیمتی [یعنی بسیار گرانبهای غیرقابل قیمت گذاری] که آن در خزاینِ ملوک یابند آورده باشی و ساطورِ گوشتِ گندیده کرده که من این تیغ را معطّل نمی دارم و به وی چندین مصلحت بجای می آرم [مثلاً با دندانم یخچال سی فوتی بلند می کنم و توپی را بر سر مسواکم می چرخانم یا در حالی که طناب می زنم خودم را از رویِ آن رد می کنم! این به مثابه آن است که ] دیگ زرّین آورده ای و در آن شلغم می پزی!"