خاطره ای از فعالیت مثلا اقتصادی من در مدرسه؛ دهه شصت، این طور زندگی کردیم

نقی عبدالجوادی دستجردی، گروه تعاملی الف،   3970529047 ۳۰ نظر، ۰ در صف انتشار و ۱۴ تکراری یا غیرقابل انتشار

سال دوم راهنمایی بودم و در مدرسه راهنمایی ابوعلی سینا تحصیل می کردم. مدرسه ابوعلی سینا در مرکز تهران و در کوچه ای در ابتدای خیابان دانشگاه قرار داشت. (البته الآن هم این مدرسه فعال است.)

آن موقع جنگ بود، دولت هم مجبور شده بود برای تامین نیازهای مردم، کالاهای اساسی را با کلابرگ (کوپن) ارایه کند. من و چند نفر از همکلاسی هایم قرار گذاشتیم با هم بوفه مدرسه را به دست بگیریم. آن موقع از فست فود و غیره زیاد خبری نبود. من به نمایندگی از بچه‌ها سراغ آقای خلفی مدیر مدرسه رفتم تا اجازه این کار را بگیرم. آقای خلفی مدیری دلسوز و مهربان بود. از آن مدیرهای انقلابی و اهل جبهه که کار در مدرسه را واقعا خدمت می دانست. بعدها همین آقای خلفی یکی از مدیران رده بالای آموزش و پرورش شد. بگذریم. وقتی خواسته ام را با آقای خلفی مطرح کردم اولش با مخالفت او روبرو شد. گفت از درس و مشق عقب می افتید. تازه ممکن است وقتی خبر به گوش آموزش و پرورش ناحیه برسد مخالفت کنند. ولی من خیلی اصرار کردم تا بالاخره موافقت ایشان را گرفتم. بوفه مدرسه اتاق کوچکی بود که چند سالی از آن استفاده نشده بود. مثل بوفه های امروزی نبود که همه چیز در آن عرضه می کنند. همان روز پس از تعطیل شدن مدرسه با بچه هایی که قرار شده بود با من کار کنند حسابی بوفه را تمیز کردیم. ولی هنوز نمی دانستیم چه چیزی در بوفه بفروشیم که با استقبال بچه ها مواجه شود. در همین فکر بودیم که آقای پرتو معلم دینی و یکی از معلمان پرورشی برای سرکشی به بوفه آمد. آقای پرتو هم معلم مهربان و دلسوزی بود و واقعا تدریس در مدرسه را خدمت می دانست. آقای پرتو آن موقع دانشجو بود. ولی چون دانشگاه های کشور به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بود مجبور شده بود به عنوان معلم دینی و پرورشی در آموزش و پرورش به صورت حق التدریسی مشغول کار شود.

وقتی با او مشغول گفتگو شدیم مشکلمان را گفتیم. ایشان هم بدون این که زیاد فکر کند سریع گفت بهتر است نان و پنیر بفروشید. فکر کردیم شوخی می کند. وقتی دیدیم روی حرفش جدی است، گفتم پنیر کوپنی است. پنیر آزاد هم گران است اگر پنیر را با قیمت آزاد تهیه کنیم سود زیادی نخواهیم داشت. این جمله ها تا از دهان من بیرون آمد یکی از بچه ها گفت پدر من در ستاد بسیج اقتصادی کار می کند. آقای پرتو هم گفت حالا درست شد بهتر است بروید سراغ بابای همین آقای فدایی. آقای فدایی پدر امید فدایی یکی از همکلاسی ها و شرکای کار جدید من بود. قرار شد آقای پرتو با مدیر مدرسه صحبت کند و او را قانع نماید تا نامه ای به ستاد بسیج اقتصادی بنویسد تا من و امید فدایی با در دست داشتن آن نامه به بسیج اقتصادی که آن موقع در چهارراه امیراکرم قرار داشت برویم. خلاصه روز بعد با اصرار آقای پرتو و بچه ها، آقای خلفی نامه را دستی نوشت و من و امید فدایی راهی ستاد بسیج اقتصادی شدیم.

آن موقع آقای بهزاد نبوی رییس ستاد بسیج اقتصادی بود. در ستاد بسیج اقتصادی اول سراغ بابای امید فدایی رفتیم. او ما را راهنمایی کرد که پیش مسئول قسمت توزیع برویم. البته نام و عنوان دقیق آقای مسئول یادم نیست. ولی خدا واقعا آقای فدایی و همان آقایی که نامش یادم نیست را پاداش خیر بدهد. واقعا کمک کردند تا ما توانستیم هفته ای یک حلب پنیر با قیمت دولتی تهیه کنیم. آن موقع پنیرها مثل الآن بسته بندی نمی شد. پنیرها اکثرا با حلب به مغازه ها می آمد و به صورت باز و وزنی عرضه می‌شد. من و دوستم خوشحال از این موفقیت به مدرسه برگشتیم. قرار شد هر هفته یکی از نیروهایی خدماتی مدرسه با دوچرخه برود و حلب پنیر را از انبار ستاد بسیج اقتصادی به مدرسه بیاورد.

دو سه روز بعد کار ما در بوفه مدرسه شروع شد. از نانوایی محله بربری تهیه می کردیم، در بوفه هر بربری را به چهار قسمت مساوی تقسیم می کردیم و با گذاشتن تکه ای پنیر به قیمت پنج ریال یا ده ریال (قیمتش دقیقا یادم نیست) به بچه های مدرسه می فروختیم. روز اول فروش کمی داشتیم. ولی از روزهای دیگر کارمان گرفت و جلوی بوفه شلوغ شد. بچه ها برای گرفتن نان و پنیر صف می کشیدند.

کم کم به کارمان توسعه دادیم. چند یونولیت تهیه کردیم و قرار شد بستنی یخی هم عرضه کنیم. آن موقع بستنی یخی فکر کنم دانه ای 5 ریال بود. بعد از یکی دو ماه قرار شد هفته ای یک روز هم عدسی بفروشیم. مادر یکی از بچه‌ها که عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه هم بود قرار شد کار پخت و پز عدسی را آن هم در مدرسه انجام بدهد. بچه ها از عدسی هم استقبال خوبی کردند. آن موقع ظرف یک بار مصرف به وفور یافت نمی‌شد. کاسه های ماست خوری کوچک استیل را پدر یکی از بچه‌ها از هیئت محل قرض گرفته بود و به صورت امانت در اختیار ما گذاشته بود تا ما هم عرضه عدسی را در آن کاسه‌های کوچک انجام دهیم.

پولی که از این راه به دست می آوردیم دو قسمت می کردیم. این قرار بین ما و آقای مدیر گذاشته شده بود که نصف سودمان را به صندوق مدرسه بدهیم تا آقای مدیر صرف کارهای کمک به بچه های فقیر مدرسه، تفریح و اردوهای بچه ها کند. اردوهایی مانند حضور در باغ وحش، حضور در اردوگاه شهید باهنر، بازدید از کارخانه‌های تولیدی و غیره. قسمت دوم سود هم از آن من و شرکا بود. سود زیادی نمی شد. ولی نیازهای ما را آن زمان برآورده می کرد.

آن دوران چه زود گذشت. الآن دیگر هیچ خبری از مدیر مدرسه آقای احمد خلفی، معلم دینی آقای مسعود پرتو و سایر معلم ها و همکلاسی هایم ندارم. ولی هم مدیر مدرسه و هم معلم ها و هم همکلاسی هایم همگی خوب بودند. همگی آن عزیزان را هنوز دوست شان دارم. خیلی علاقه مندم از حال دوستان آن موقع و مدیر و معلم های مهربانم با خبر شوم.

یاد باد آن روزگاران یاد باد.