«گوشه‌ای در اصفهان»؛ جواد زهتاب؛ دفتر نشر جوان گل از گلت شکفت ولی در اجاق‌ها

محمد رمضانی فرخانی،   3960712092

دفتر «گوشه‌ای در اصفهان» گزیده‌های است هوشمندانه که علیرغم تفاوت سطح کیفی آثار ارائه شده در آن، می‌‌توان گفت که غزل سُست در آن راه نیافته

«گوشه‌ای در اصفهان»

 نویسنده: جواد زهتاب

 ناشر: دفتر شعر جوان؛ چاپ دوم 1390

 92 صفحه؛ 2500 تومان

 

****

 

ای آینه‌‌ی حل شده در آب، تن تو

 ای چشمه‌‌ی پیوسته به دریا بدن تو

 موج از پی موج آید و توفان پی توفان

 آن لحظه‌‌ی مواج به دریا زدن تو

 دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش...؟

 دریاست شنا می‌‌کند این، یا بدن تو؟!

 ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

 یا غیرت موجی بشود پیرهن تو

 دل را همه‌‌ی عمر، به دریا زده بودی

 دریاست که دل می‌زند اینک به تن تو(1)

 

 دفتر" گوشه‌‌ای در اصفهان" به عنوان نخستین مجموعۀ غزل شاعری که دست کم پانزده سال تجربۀ سرودن غزل را پشت سر خود دارد، اثری درخور و گرامی است. گزیده‌های است هوشمندانه که علیرغم تفاوت سطح کیفی آثار ارائه شده در آن، می‌‌توان گفت که غزل سُست در آن راه نیافته و دستاورد جواد زهتاب، در جغرافیای غزل امروز ایران، به دور از هنر هیاهویی، دستاوردی سنجیده و احترام برانگیز است:

 نه گُل سنگ مزارم، نه گُل شادی عیدم

 نه بر آیینه غبارم، نه به خورشید رسیدم

 نه به سرسختی کوهم، نه به پوشالی کاهم

 نه به بدعهدی بادم، نه به لرزانی بیدم

 نه زمانی به ستایش، نه نگاهی به نصیحت

 که دل از شاه گرفتم، که دل از شیخ بریدم ... (2)

 
غزل‌‌های زهتاب، به گمان من، پیش و بیش از آن که در فنون و صنایع و دانش شاعرانه و یا سعی مشکور در پردازش و آراستگی یک ساختِ خوش بافت زبانی، بخواهند جلوه‌‌گر باشند- که البته در جای خود، فراوان نیز مورد توجه و بهره‌‌گیری شاعر بوده‌‌اند- می‌‌توان گفت که واجد یک شاخصۀ اصیل و گرانبها به نام "منظرۀ تغزل" هستند.

این سخن بدان معناست که در نزد دوست زیرک اصفهانی من، غزل، جدای از یادگارهای یک قالب تجربه شدۀ هزار ساله و نیز پیشنهادها و نمونه‌‌های پس از سدۀ هشتم هجری قمری، که در سبک معروف به هندی و گرایش‌های متفاوت آن تا برسیم به غله‌‌های اخیرتر آن که از یک سده پیشتر، زنگ آن کم و بیش نواخته شده است تا سرانجام همین روزگار اکنون و مشخصاَ در دو دهۀ اخیر در فراکسیون‌های مجازی و بلکه حقیقی فراوانی الی ماشاء‌الله- به سرعت برق و باد- اعلام استقلال و به خودبسندگی و در نهایت ضمن اظهار برائت و پرهیز بی‌شبهه از غزل‌های السابقون السابقون، فقط و فقط به رسمیت شناخته‌‌اند خود را!  و ... الی آخر؛ خلاصه آن چندان مشغول حل من مبارز طلبیدن نیست چرا که به این نتیجه رسیده‌ام که برای زهتاب، تا حد قابل ملاحظه‌ای، ماجرای غزل امری است دورنی و دریافتی است پیش از آفریدن، باید به ملاحظۀ آن نایل شد؛ به قول جلال‌الدین محمد رومی در فیه ما فیه: "همه چیزی را تا نجویی، نیابی، الّا این دوست را؛ تا نیابی، نجویی!" یعنی زهتاب، ابتدا به ساکن در یک وزن  و قالب، شروع نمی‌کند به نوشتن و سپس پیراستن و آراستن مصاریع و ابیات یک غزل، بلکه او، "منظره" و آیینه‌ای پیشینی از تغزل را در ضمیر آفرینشگر خود، رؤیت کرده . منظور نظر دارد و در حد وسع قریحه، سلیقه، و وجاهت آیینگی آن ضمیر شخصی است که دست به خلق و ساخت اثر می‌زند. و چنین است که می‌اندیشیم دوست اصفهانی من، از وجدان غزل می‌آید و پر بیراه نیست اگر بگویم که او، صورت نوعی و مثالی و جلوۀ بالغانۀ آفریده‌ای را که غزل باشد، در هرات اندون، هم به کمال و هم نیز در مواجهۀ جمال، دیدار فرسوده است.

 آشفته‌تر از پیش به ساحل زده امشب

 دریا، همه جان است و به لب آمده امشب

 آب از سرش آن قدر گذشته است که انگار

 موج از پی موج آمده با عربده امشب

 انگار که دیوانه‌تر از هر شب دیگر

 می‌کوبد سر را به در میکده امشب

 بگذر که چه رفته است به دریای تو امروز

 یا این که چه‌ها بر سر او آمده امشب

 لختی لب ساحل بنشین تا که ببینی

 دریا به هوای تو به ساحل زده امشب(3)

 پس آنگاه که شاعر، واژه‌ها را در وقت خلق و آفرینش غزل، در مجاورت و شایعتِ یکدیگر، برمی‌انگیزد، حک و اصلاح می‌کند و یا  قدرشان را اندازه‌گیری می‌کند، اگرچه ظاهراً فی‌البداهه و در لحظه دست به آغاز قلم می‌برد، اما تفاوت رفیق من، با بسیاری از سرایندگان محترم غزل‌های مُد روز، در اینجاست که او نیز همانند اجلۀ نیایشگران غزل پارسی، بر اساس یک پیش نقشۀ نامرئی که به خط سپید نخاع آدمی نگاشته شده و در حرارت و شعاع فرخندۀ قلب صنوبری شاعر، به تدریج آشکار و آشکارتر می‌شود، قلم را به دعوت فلان واژه‌ و بهمان ترکیب و هر وزن و قافیه‌ای، دقیقاً تا جایی که ممکن باشد، در مراعات آن "منظره"، گاهی به ناچار می‌رنجاند و چه بسا از فرط سرخوشی گه‌گاه می‌گریاند، که گفت:

 در پس آینه، طوطی صفتم داشته‌اند

 آنچه استاد ازل گفت بگو، می‌گویم

 فلذا ارجاعِ رفیق من، از همان آغاز به صورت مسأله و بیرونی ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست، نمی‌تواند باشد، بلکه او- به خودی خود- طرح و تمامیت خطوط و اضلاع و زوایای سایه‌روشن و حتی طعم رنگ‌های آنچه را که بعداً قرار است بیافریند، از میان برگ برگ مرآت تمثیلی ضمیرش، پیشاپیش، در روشنای ذهن نگریسته و فرایه هر نغمه زنده رودی را از فرط هشیاری، نیوشیده است.

 
آیینه را مکدر از این لحظه‌ها مکن

 آیینه را به دوری خود مبتلا مکن

 مگذار زیر و رو بشود آرامش اتاق

 خواب عمیق پنجره را زابرا مکن

 نبض حیات می‌زند و حوض می‌تپد

 بنشین کنار حوض کمی، پا به پا مکن

 این باغچه، به شوق نوازش شکفته است

 با غنچه‌های واشده این‌گونه تا مکن

 درها برای آمدنت باز می‌شوند

 در را برای رفتن از این خانه وا مکن

 چشمان کوچه هم نگران است بی‌گمان

 این کوچه را به قهر خودت مبتلا مکن

 مانند سایه دری تو، می‌دود هنوز

 این طفل را کنار خیابان رها مکن(4)

 

و چه بسا از همین روست که همواره در غزل‌‌های جواد زهتاب، به گونه‌ای دلنشین، میان حس و حال مجموعۀ ابیات از یک سو، با وزن عروضی و موسیقیایی غزل، هماهنگی محسوس و درخوری، ملازمت دارد:

 تردید باوری است که من می‌شناسمش

 بی‌شک، پیمبری است که من می‌شناسمش

 آتشفشان خفته در آغوش برف‌هاست

 شهریور-آذری است که من می‌شناسمش ... (5)

 

و این همان لوح محفوظ شاعرانی است که در درسان غیبی و خبرگزارها هدی و بلافصل‌شان خاطره‌های سلیمان است فلذا در کار رونق و ابنای باغ‌های معلق یا قصرالحمرایی، در شمایل‌نگاری آستان غزل پارسی است.

 

 منابع:
گوشه‌ای در اصفهان/ مجموعه شعر جواد زهتاب/دفتر شعر جوان/چاپ دوم:زمستان 1389/ص33 و 34

    همان/ص2

    همان/ص 19 و 20

    همان/ص 21 و 22

    همان/ص69