7 بطن فتنه (يادداشت روز)
مجادله و بگومگو يكي از پيامدهاي فتنه است. چنان مي شود كه در بحبوحه جنگ جمل حارث بن حوت (عضو بعدي فرقه خوارج) گريبان امير مؤمنان علي عليه السلام را بگيرد و با لحني انكاري و اعتراضي بپرسد چرا بايد با مسلماناني كه مثل ما نماز مي خوانند و ديروز با ما در يك جبهه بوده اند بجنگيم؟ يا در بحبوحه جنگ تحميلي صفين، جماعتي فريب خورده به جاي اينكه نيزه و شمشير را حواله آغازكنندگان جنگ كنند، تيزي سلاح و تندي زبان خويش را جانب امام بگيرند كه چرا به مذاكره و حكميت و مصالحه تن نمي دهي تا غائله بخوابد؟ فتنه چنان فضا را غبار آلود مي كند كه يكي از آن ساده دلان خيرخواه، از خود نمي پرسد چه كساني سر به شورش گذاشتند و جنگ جمل يا صفين را تدارك كردند؟ خوارجي كه نطفه حيرت در جانشان از جنگ جمل بسته شد و در صفين به پديداري شورش در جبهه خودي منجر شد، آن قدر مروت نداشتند كه به مقتداي خويش بگويند حق با تو بود و ما خطا كرديم و اكنون پشيمانيم. گفتند ياعلي همه با هم خطا كرديم و تو نيز بايد توبه كني كه به حكميت تن دادي! عاقبت نيز بر مولا شمشير كشيدند و امام مجبور شد «چشم فتنه» را درآورد در حالي كه نيك مي دانست اين جماعت آلت فعل فتنه گرانند.
چه مي شد كرد با جماعتي ياغي و شورشي كه به هيچ صراطي مستقيم نشدند، به جاي عذر تقصير سر به لجاجت و عناد گذاشتند، با بريدن از معيار حق (ولايت) تن به اجتهادهاي بدعت آلود دادند و تا آنجا پيش رفتند كه اگر خرمايي از نخل كسي در كوچه مي افتاد و يكي از آنها آن خرما را مي خورد، آن ديگري مي گفت بايد از صاحب نخلستان حلاليت بطلبي اما همان ها در معابر و راه ها هر جا كسي رامي يافتند كه محب علي بود، حكم به حليت خون وي مي دادند ولو آن شخص، زني باردار باشد! امام قبل از همه اين حوادث تلخ به حارث بن حوت فرمود: «تو كوته بينانه نگريستي نه عميق و ژرف انديشانه. تو حق را نشناخته اي تا بداني ياران آن چه كساني هستند و باطل را نشناخته اي تا بفهمي اصحاب آن كدام گروهند.» همه مسئله اين بود كه راه كج كردگان امتيازطلب همچنان نقاب حق بر چهره داشتند و جماعت را به اشتباه مي انداختند حال آن كه عملشان عين امتيازخواهي، جاه طلبي، ياغي گري و فساد في الارض بود. وقتي برخي صحابي پيامبر(ص) اين بدعت را نهادند، منافقين كافري چون پسر ابوسفيان هم كه به مرحمت رسول خدا(ص) از مرگ رسته بودند جسارت پيدا كردند از «معبر» گشوده شده به واسطه صحابي رجعت طلب شبيخون بزنند.
فتنه اي كه 7 ماه پيش به بهانه انتخابات رخ نمود، اسباب بگومگو و مجادله هاي فراوان شد چه آن كه اغلب در سطح بطن اول يا دوم ماجرا متوقف ماند. گم شدگي ملاك سنجش (ولايت حق و حاكميت قانون) يك معضل اساسي بود و نديدن 7 بطن و لايه فتنه معضل عمده بعدي. لايه هاي عميق تر فتنه را نديدن، اسباب بدفهمي هاي فراوان شد گويي كه دعوا بر سر اين يا آن نامزد است. درست نديدن اين 7 بطن و 7 لايه همچنان حيرت آور است و هرچه لايه ها و بطن اصلي بهتر فهميده شود، چاره جويي و درمان زخم، كاري تر و قطعي تر خواهد شد.
ظاهر ماجرا - بطن اول- اين بود كه در يك رقابت انتخاباتي بر سر نتيجه اختلاف افتاد و گروهي از مردم در ميان التهابات و شايعات ايجاد شده، به اعتراض در خيابان فراخوانده شدند. بطن دوم، نامزدهاي ناكام و 2 رئيس جمهور سابق بودند كه ادعا كردند در انتخابات تقلب شده و به كشاندن شماري از حاميان به خيابان روي آوردند. لايه و بطن سوم شماري از اطرافيان خاص حلقه و لايه دوم بودند كه با آميزه اي از تعصب و فرصت طلبي به ذهنيت سازي و تحريك عواطف (مثبت يا منفي) رجال لايه دوم مي پرداختند، چيزي مثل نقش عبداله بن زبير. امير مؤمنان فرمود: «زبير پيوسته با ما اهل بيت بود تا اينكه پسر شوم و نامباركش عبداله پا به سن جواني گذاشت.» لايه چهارم جريان نفاق جديد بود كه با تشكيل حزب (باندهاي قبيلگي سياسي)، تعصبات باندي را جاي حق نشانده و انحراف در عمل تدريجاً آنها را به بريدن از انقلاب و نفاق كامل كشانده بود. اين لايه از يك سو با لايه پنجم مرتبط بود و از آن الهام مي گرفت و از سوي ديگر به اعتبار وسعت و قدرت خود، لايه هاي سوم و دوم را متأثر از خويش مي كرد. طيفي از عناصر فعال در احزاب مشاركت، كارگزاران، سازمان مجاهدين، اعتماد ملي- و برخي دستگاه ها- در اين لايه قرار مي گيرند. بطن پنجم فتنه، جريان نفاق قديم (گروهك هاي گوناگون) است كه پرده نفاق آنها با توجه به حوادث 40-30 سال اخير پاره شده و فعالان آن، ضدانقلاب تابلودار و بعضاً محارب تلقي مي شوند.
بطن ششم سابقه كمتري از لايه پنجم دارد اما به چند دليل براي لايه هفتم و اصلي مهم تر است1.- در پيمودن راه هاي اثبات سرسپردگي به اجنبي، ركوردزده و از لايه هاي پنجم و چهارم پيش افتاده است 2- مانند لايه پنجم لو نرفته تا به اندازه آنها حتي در ميان بي خبرترين طيف هاي مردم نفرت انگيز باشد 3- تا اين اواخر مدعي روشنفكري محض و كار فكري و فرهنگي و نظري بوده و با وجود ماهيت راديكال سياسي، تظاهر به روشنفكري و نقادي كرده است 4- مدعي همزمان عنوان تركيبي «روشنفكري ديني» است و با وجود اينكه طي دهه گذشته به ويژه يكساله اخير هجمه هاي اساسي به اصل نبوت، امامت، ولايت فقيه، انقلاب و جمهوري اسلامي داشته اما هنوز خود را ديندار و حتي طرفدار جمهوري اسلامي - البته بدون امام خميني و ولايت فقيه!- معرفي مي كند 5- بيشترين ارتباط ارگانيك و عملياتي را با اتاق فكرهاي ناتوي فرهنگي و شبكه جاسوسي مثلثي (سيا، اينتليجنس سرويس موساد) دارد 6- اختصاصا حلقه وصل لايه پنجم با لايه چهارم و موجب آشتي تدريجي آنها طي 2 دهه اخير بوده بلكه در برخي نقاط با اين دو حلقه پنجم و چهارم متداخل است. عناويني نظير حلقه «كيان» و «راه نو» تا حدودي معرف حلقه ششم هستند هر چند كه همه آن را بازگو نمي كنند. اين حلقه اخيرا با بيانيه موسوم به بيانيه پنج نفره كوشيد خود را رهبر و اتاق فكر فتنه جا بزند غافل از اينكه آنها فقط نقش محلل و محرك دارند نه بيشتر.
بايد توجه داشت كه لايه و بطن اصلي هدايت فتنه (مثلث استكباري آمريكا، انگليس و اسرائيل) با هر يك از حلقه هاي ششم، پنجم، چهارم و سوم و بعضاً دوم به طور جداگانه بازي مي كند و به سياق تاكتيك اموي با هر يك از اين حلقه ها از در وعده و فريب درمي آيد، كاري كه معاويه در مكاتبات جداگانه اش با جناب طلحه و جناب زبير كرد و با هر كدام جداگانه وعده نمود كه اگر بر علي(ع) پيروز شد با او به عنوان خليفه بيعت كند! در پي اين ماجراها، همان گونه كه جناب طلحه در لحظه جان دادن به تير مروان بن حكم اموي- هم اردوگاه خويش!- گفت (خون هيچ بزرگي مانند من به هدر نرفت)، جنازه اي از زبير و طلحه بر جاي ماند و آن كه از اين شل كردن خشت هاي بنيان ولايت حق سود برد، معاويه اي بود كه بر تخت نشست و سلطنت اموي را جانشين ولايت الهي و علوي كرد.
هر يك از لايه هاي 6 گانه اي كه مذكور افتاد به دليلي در فتنه پس از انتخابات افتادند. لايه اول به تدريج با روشن شدن ماهيت ماجرا (پس از آشكار شدن دروغ بودن تقلب و سپس ماجراهاي زنجيره اي روز قدس و 13 آبان و 16 آذر و عاشورا) پا پس كشيدند. علت اين بود كه آنها نقطه ضعف هاي لايه هاي بعدي را نداشتند. اما لايه هاي بعدي به دلايل مختلف و خود خواسته پاگير فتنه شده بودند. از جاه طلبي و حسادت و غرور در لايه دوم بگيريد تا فرصت طلبي و قبيله گرايي در لايه هاي سوم و چهارم، و ضدانقلابي گري همراه با قدرت طلبي و آلودگي تمام عيار به سازمان هاي اطلاعاتي غرب در لايه هاي منتهي به لايه هفتم. امروز هر وجدان منصفي مي تواند شهادت دهد كه حرمت شكني علني عليه ساحت امام حسين(ع) در روز عاشورا، جسارت به امام خميني در روز 16 آذر، حذف اسلام از جمهوري اسلامي و سر دادن شعار به طرفداري از آمريكا و رژيم صهيونيستي در روز قدس و 13 آبان، ديگر ربطي به انتخابات و تخلف و تقلب ادعايي نداشته و هر كدام از لايه هاي دوم تا چهارم كه با وجود ديدن اين واقعيات تكان دهنده همچنان هيزم در آتش فتنه مي افكند، مشخصا- ولو به خاطر ضعف نفس و نه لزوما ضدانقلابي گري و سرسپردگي به استكبار- در بازي و پروژه لايه هفتم ايفاي نقش مي كند. البته درباره دو تن از اعضاي لايه دوم، قرينه ها و شواهد قابل تأملي حاكي از پيوند با حلقه هفتم وجود دارد.
بطن اصلي فتنه (لايه هفتم- مثلث استكبار) توقعي را از كل اين پروژه داشت كه امروز آن توقع را نشدني مي بيند و به سطح دوم از انتظارات رضايت داده است. انتظار اصلي آنها اين بود كه طومار جمهوري اسلامي را يكجا و از داخل در هم بپيچند. البته دشمن در برآورد استراتژيك خود با وجود محاسبات ظاهرا كامل، راه به خطا برد و به هواي سود استراتژيك، با زيان استراتژيك مواجه شد كه قبلا به آن پرداخته شده و مجال بحث آن نيست. آن زيان استراتژيك دميدن خون تازه در رگ هاي انقلاب پس از فتنه اخير و لو رفتن شبكه سازماندهي شده طي 2 دهه گذشته بود. اما انتظار پايين تر چيست؟ مثلث استكباري هدايت فتنه در خارج از كشور، به ويژه از سال 84 به بعد تدريجا به اين تصميم رسيد كه در كنار مدل هميشگي و نشدني سرنگوني، مدل موازي «مذاكره در فضاي تحت فشار» را در قبال جمهوري اسلامي به اجرا بگذارد. در اين مدل، انبوه فشارها- به قول مقامات آمريكايي فلج كننده- به كار گرفته مي شود كه در نظر طراحان اگرچه نمي كشد اما حريف را زمينگير و ناچار از مذاكره در فضاي نابرابر (مدل مذاكرات صهيونيستي- فلسطيني) و اعطاي امتيازات پياپي مي كند آن هم بدون به جان خريدن هزينه هاي طاقت فرساي جنگ از سوي غرب. اضلاع مثلث «رهبري واقعي» فتنه در جبهه استكبار براساس مدل معروف به اين نتيجه رسيدند كه مدل «فشار- مذاكره- چانه زني- امتيازگيري» را بايد عملياتي كرد. در مدل جديد، فشار بايد نه به واسطه تهديدهاي ناكارآمد نظامي يا اقتصادي و سياسي، بلكه از داخل ايران صورت مي گرفت. فشار از درون، مذاكره در بيرون! چنين فشاري نياز به «اهرم»، «تكيه گاه» و «گرانيگاه» داشت تا بتواند با از جاي جنباندن طيفي- ولو اقليت- از افكار عمومي به حاكميت فشار آورد. آنها روي «عرصه و افكار عمومي» سرمايه گذاري كردند اما اين بخش به هيچ نمي ارزيد اگر اهرم و تكيه گاه و گرانيگاهي در كار نباشد.
دشمن زماني اهرم و تكيه گاه و گرانيگاه را پيدا كرد كه به وسيله رصد اطلاعاتي از ضعف هاي حلقه دوم و سوم و چهارم باخبر شد و به واسطه لايه هاي پنجم و ششم، به حلقه هاي سوم و چهارم- و بعضا دوم- نقب زد و ارتباط گرفت.اين 3 حلقه دانسته و ندانسته با بطن هفتم فتنه هم مسير شده بودند. برخي از آنها هم مدت ها بود در مسير تبديل «جمهوري اسلامي» به اشرافيت شبه اسلامي (چيزي شبيه رژيم هاي مرتجع منطقه) گام برمي داشتند و برخي ديگر نه به اين شدت اما درصدد چانه زني و «امتيازخواهي» بودند. طبيعي بود كه جريان استكبار با حلقه دوم و سوم و چهارم در اين نقطه- ولو ناخواسته- به هم برسند؛ نقطه تمايل به «استحاله و تهي كردن انقلاب از محتوا» و تمهيد فشار براي چانه زني و مذاكره (بخوانيد زورگيري اتو كشيده). در اين نقطه توافق حاصل بود حتي اگر واسطه ها و دلال ها و حلقه هاي ارتباطي هم دست به كار نمي شدند. حالا اهرم و تكيه گاه و گرانيگاه فشار فراهم شده بود. سيكل كاري، ظاهراً دو سويه و رفت و برگشتي بود يعني «فشار از داخل، براي چانه زني و مذاكره جبهه خارجي» و «فشار از خارج، براي چانه زني در داخل». اما حقيقت ماجرا اين است كه نصيب اهرم دار و اهرم يكي نيست. معمولاً فشار اصلي و ضربه و مقاومت متقابل به اهرم منتقل مي شود و گاه ممكن است مقاومت آن قدر جدي باشد كه «اهرم» و «تكيه گاه» را يكجا بشكند يا از خاصيت بيندازد. كارگردانان داخلي فتنه- كه به تسامح سران ناميده مي شوند حال آن كه صرفاً اهرم يا تله فتنه گران اصلي در خارج هستند- در چنين سيكلي وارد شدند و متأسفانه هنوز هم در بازي «سخت» كارگردانان بي رحم و غدار فتنه، به هر جان كندني است نقش ايفا مي كنند ولو به قيمت پشت كردن به حضرت اباعبدالله الحسين(ع)، امام خميني، ولايت فقيه، قانون اساسي و اسلام و انقلاب.
فراتر از همه بگومگوها و مجادلات و توقف در لايه اوليه فتنه بايد حقيقت و بطن اصلي آن را ديد. اگر هم كسي سخن از مذاكره و آشتي و حكميت و مصالحه و مسالمت مي گويد، بايد در متن اين حقيقت ارزيابي شود. اكنون يكي با مختصات تئوري پردازي براي «قبض و بسط آمريكايي شريعت» (عضو حلقه ششم و مقيم آمريكا) با روزنامه كريستين ساينس مانيتور در آمريكا مصاحبه مي كند و مي گويد «حكومت راهي جز مذاكره با جنبش سبز ندارد... ما 5نفر چون به حد كافي با رهبران جنبش نزديك هستيم و از خواسته هاي آنها اطلاع داريم، به تدوين بيانيه 5نفره مبادرت كرديم و پس از آن بود كه بيانيه (17) آقاي موسوي منتشر شد. از آنجا كه در خارج از كشور زندگي مي كنيم، بيمي از حكومت نداريم و مي دانيم در ذهن جنبش سبز و سران آن چه مي گذرد.» درست است كه در برخي محافل ضدانقلاب خارجي بلافاصله به اين 5نفر (سروش، مهاجراني، كديور، عبدالعلي بازرگان و اكبر-گاف) لقب «هخا» دادند اما اگر دقيق تر بنگريم، معلوم مي شود كه جاي واسطه ها و دلال هاي دون پايه مذاكره عوض شده است. تا ديروز امثال هوشنگ اميراحمدي پاي دلالي بودند و امروز، نقابداران روشنفكري ديني كه رسماً و علناً از سوي اتاق فكر هاي «آمريكايي- صهيونيستي- فراماسونري- بهايي» و با بودجه هاي دولتي تر و خشك مي شوند.
خب! تصورش را بكنيد اگر روزي هم قرار بود جمهوري اسلامي پاي ميز مذاكره بنشيند و امتياز بدهد -كه چنين نمي كند- طبيعتاً به جاي اينكه با پادوها، نوچه ها، «پل»ها، «نردبان»ها و اهرم ها مذاكره كند، صاف مي رفت سراغ آمريكا و اسرائيل و انگليس! اما پيداست كه به شهادت تاريخ 40-30سال گذشته، سر خم كردن در برابر جبهه استكبار، نقيض هويت و فلسفه وجودي انقلاب و جمهوري اسلامي است و جمع نقيضين هم محال. بله، اگر حلقه دوم فتنه مي توانست با كودتاي مخملين، اشرافيت شبه اسلامي را روي كار آورد مي شد امتيازهاي گزاف به استكبار در ازاي نقض انقلاب و جمهوري اسلامي را پيش بيني كرد اما حاكميت ايران با اقتدار تمام، «جمهوري اسلامي» است. هم ملت (جمهور) با بصيرت تمام در صحنه ايستاده و به استكبار به چشم دشمني متقابل و انزجار مي نگرد و هم نايب امام به عنوان ستون خيمه و فرمانده كل جبهه انقلاب، با درايت و نگاه نافذ، عمق تحركات دشمن و عمق فتنه را زيرنظر دارد. اگر هم «جمهوري اسلامي» تا به امروز با بازيگران فتنه به رسم صبر و حلم و سعه صدر و رأفت و اغماض رفتار كرده، صرفاً از همين نگاه نافذ به عمق و بطن فتنه است. ستم بزرگي است بر خويش اگر كسي از ميان بازيگران مياني فتنه (رئوس داخلي) خيال كند اين صبر و حلم، از سر ضعف و ناتواني است و خدا مي داند كه اين توهم چقدر احمقانه و تلبيس آميز- از جنس تلبيس هاي شيطان- است.
مواجهه زورگيرانه با «جمهوري اسلامي» سالبه به انتفاي موضوع است. روزگار زورگيري از ملت نجيب ايران مدت هاست سپري شده است. آن روز در اثناي جنگ تحميلي كه كشور و نظام اسلامي هنوز قوام نيافته بود، ملت ايران به دشمن باج نداد چه رسد به اينكه امروز همان دشمن بخواهد از سرمايه 40ميليوني رأي ملت، سپر و نيزه اي براي تهديد بسازد! در كشوري كه اسلام، ارزش هاي انقلاب و قانون اساسي حكومت مي كند، راهي براي بغي و ياغي گري، شورش خياباني و محاربه، و در يك كلمه زورگيري سياسي نيست. اين يك قلم، مذاكره بردار و مسالمت پذير و آشتي بردار نيست. گارد «مسالمت» و «حرب» دو تا است. نمي شود به نيابت از دشمن صف آرايي جنگي كرد و آتش افروخت و مدام در آن آتش دميد و همزمان دعوت به مذاكره و مسالمت كرد. متجاوز و متعدي به حقوق عمومي- هركس در هر سطح و پايه اي مي خواهد باشد- بايد سرجاي خود بنشيند. «ما گردنمان كلفت است»، نرخي بود كه استعمار و استبداد حداقل براي 200سال در ايران پياده كردند و تاريخ مصرف آن با انقلاب اسلامي ملت ايران تمام شد. به تعبير اميرمؤمنان(ع) كه درباره سركشان جمل فرمود «اول كاري كه براي عدالت بايد بكنند اين است كه عليه خويش حكم كنند». راه را به بيراهه رفته اند و بايد به راه- قانون، اسلام، انقلاب و ولايت- بازگردند. «بيراهه» نمي تواند موضوع مذاكره و چانه زني باشد. «بدعت» نمي توان نهاد بر سر راه قانون. دور زدن قانون و حقوق عمومي ممنوع است. حقوق عمومي مايملك اشخاص نيست كه حاكميت بتواند سر آن مذاكره كند. اساساً چنين مذاكره بدعت آلودي حد يقفي هم خواهد داشت؟!و آيا مي شود به ذبح ارزش هاي بنيادين انقلاب تن داد و فقط درباره چند و چون اين ذبح مذاكره كرد؟! محل نزاع اصلي اينجاست؛ ذبح و دفن ارزش هاي انقلاب اسلامي و تدفين جمهوريت و اسلاميت. و اين يعني جان يك ملت.
محمد ايماني