کد مطلب: 80888
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۳۱
خاطره ای از سید علیرضا حسینی در دانشگاه برکلی
به نقل از وبلاگ مرغ دل
morghdel.blogfa.com
آقای سید حسینی همیشه جزو بچه درس خون و المپیادی بود و به این علت خیلی از دانشگاهها می خواستنش از جمله چند تا دانشگاه خارجی که یکیش برکلی در امریکا بود برای سید ما دل کندن از ایرون و درس خوندن تو اونجا سخت بود ولی بالاخره به درخواست دانشگاه برکلی جواب مثبت داد و رفت می گفت از روز ورود من به دانشگاه به خاطر ایرونی بودنم به من حساس بودن،آخر هر ماه یه برگه جلو من می ذاشتن که هر کاری کردی بنویس،منم می نوشتم،بعد به من گفتن نه! فلان روز رفتی سوپر مارکت چی خریدی ،بنویس!.اون روز رفتی کتابخونه چه کتابی خوندی!همه رو بنویس در واقع یه جور بازجویی مودبانه بود.این سیستم تا چند سال ادامه داشت تا اینکه یه روز من وارد خوابگاه شدم دیدم ظاهرا اینا عجله داشتن ،واینسادن من بیام،زدن در اتاق خوابمو شکستن دل من هری پایین ریخت ، رقتم توی اتاق دیدم تمام وسایلم،کتابام همرو ریختن وسط اتاق.عرق سردی روی بدنم نشست،گفتم خدایا اینا که هرچی می خواست من بهشون گفتم چرا این کارو کردن اما از چیزی که بیشتر می ترسیدم اخراجم از دانشگاه بود که بالاخره این همه زحمت کشیدیم هدر نره دیدم بعضی از وسایلم رو با خودشون بردن . سه روز از این قضیه گذشت من نمی فهمیدم درس و بحث چیه،همش تو فکر بودم روز سوم بعد از ظهر داخل اتاق بودم که شنیدم بلند گوی دانشکده می گه آقای حسینی تبعه ایران به دفتر دانشکده،سه بار گفت.انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.شاید فاصله دفتر دانشکده تا اتاق خواب من ۳۰۰ متر نبود ولی من نفهمیدم این فاصله رو در عرض ده دقیقه یا یه ربع رفتم ،هر چند متر که می رفتم سرم سیاهی می رفت و می نشستم . بالاخره ما آدمای ضعیف النفس اینجوری هستیم دیگه ،اونقدری توکلمون به خدا قوی نیست.من رسیدم به دفتر دانشکده یکی از افراد امنیتی که اونجا بود با تعجب از من پرسید شما؟ گفتم حسینی هستم از ایران به محض اینکه گفتم گفت :برو آخر راهرو اونجا یه راهرو طولانی داشت من متوجه شدم اینا می خوان منو بازی بدن،دوباره مضطرب شدم،هی می گفتم خدایا خودت به خیر بگذرون
رسیدم آخر راهرو یه نفر با لباس FBI اونجا بود گفت شما ؟ گفتم فلانی .گفت برو داخل.من وارد شدم یه کلاس بزرگ بود با کلی صندلی ولی مثل اینکه هیچکی توش نبود.اومدم وسط اتاق دیدم یه نفر کت شلواری آخر کلاس پشتش به منه سرشو انداخته پایین و دستاشو از پشت به هم قفل کرده و رفته تو فکر ُجوری که من یکی دو دقیقه اونجا بودم اصلا متوجه حضور من نشد بعد سرشو بالا اورد و برگشت .تا برگشت من اونو شناختم اون یکی از اساتید همونجا بود که رشته های عمومی مثل تاریخ امریکا رو داشت که یه درس عمومی بود که همه باید بخونن حتی رشته های فنی یک کتاب ۷۰۰ صفحه ای
اون دکتر وارن کریستوفر وزیر اسبق امور خارجه امریکا در دولت بوش پدر بود ، یه پیرمرد یهودی ۸۰ ساله با کلی کتاب و مقاله که برای خودش کسیه.
با دیدن من از من اسممو پرسید.گفتم حسینی تبعه ایران. گفت چه دینی داری؟ گفتم: مسلمونم . بلافاصله گفت این چیه ؟ دیدم ای دل غافل روی صندلی یکی از کتابای خود منه. گفتم خدایا من کتابی نداشتم که به مذاق اینا خوش نیاد نکنه روی جلد کتاب یه جمله ای ، کلمه ای نوشتم که اینا همونو بهانه قرار دادن و منو کشوندن اینجا، سریع کتابو برداشتم شروع کردم به جستجو در حال کنکاش بودم که دوباره نهیب زد و گفت : این چه کتابیه ؟ من نگاه کردم دیدم ترجمه انگلیسی نهج البلاغه است، گفتم اسم این کتاب نهج البلاغه است.گفت خوب این کتابو چه کسی نوشته؟ گفتم خدایا حالا چطوری بهش بفهمونم! گفتم : یکی از پیشوایان دینی ما.گفت اسمش چیه؟
گفتم اسمش ،علی بن ابیطالبه.گفت خوب این کتابو چه زمانی نوشته؟ گفتم این کتاب رو ننوشته این کتاب مجموع ای از صحبتهای ایشونه که یه قسمت کمی از صحبتهای ایشون رو توی این کتاب جمع کردن . گفت : خوب همین صحبتا رو کی گفته: گفتم این صحبتا رو ،۱۴۰۰ سال پیش.به محض اینکه گفتم ۱۴۰۰ سال پیش،چشماش از شدت تعجب گرد شد و خیره خیره چند لحظه به من نگاه کرد، بعد سرشو انداخت پایینو رفت تو فکر من واقعا نمی دونستم اون از توی نهج البلاغه چی خونده شاید چون رشته اش علوم سیاسیه عهد نامه مالک اشتر رو که حضرت به استاندار خودش مالک در مصر نوشت،خونده بود،
همونی که کوفی عنان گفت : این عهدنامه از افتخارات بشریته،چون یه سری قوانین داره که هنوز تو قوانین حقوقی و مدنی دنیا نیومده،مثلا به مالک گفته : "مالک زمانی که به مصر رفتی با طبقه کارگر اینطوری رفتار کن،با اقلیتهای دینی این کارو بکن مبادا طور دیگه رفتار کنی که نتیجه عکس می گیری " در نهایت کوفی عنان این عهدنامه رو به عنوان سند سازمان ملل منتشر کرد. من واقعا نمیدونم چه چیزاز این کتاب اونو متاثر کرده بود، یک ساعتی که پیش اون بودم، مدام درباره علی علیه السلام از من می پرسید که: " اون کجابه دنیا اومده؟ کجا از دنیا رفته؟ اسم پدرش چیه؟ معلمش کی بوده؟ " من گفتم :مربی اون پیامبر اسلام بوده.بعد از یه ساعت مات و مبهوت به من گفت برو دیگه سئوالی ندارم.منم خداحافظی کردم. من اومدم تا دم در،یک دفعه گویا چیزی یادش اومده باشه دستشو محکم کوبید روی میز،من برگشتم گفتم سئوالی دارید؟یه جمله ای گفت که من هر وقت یادم میاد دلم به درد میاد، قلبم تنگ میشه، گفت:
شما مسلمونها، توی دنیا،همچین رهبری دارید و وضعتون اینه !؟
من حرفی برای گفتن نداشتم.اومدم بیرون ،توی مسیر یاد این جمله حضرت علی در نهج البلاغه افتادم که گفت: الله الله بخدا قسم بخدا قسم نرسه زمانی که غیر مسلمین در عمل به قرآن از شما مسلمونها جلوتر بیفتن
alm1361@gmail.com
09371410360 علایی
mehdiii.khm1985
۱۳۸۹-۰۶-۱۰ ۱۱:۵۵:۲۲
به نام حق
بسیار زیبا بود . همین
زنده باد مردان حق (351664)
آقایان الفیها به نام مقدس علی قسم.روز جزا پاسخ علی را نمیتوانید بدهید. از تاسزا بپرهیزید. (352740)
azari paniranist
۱۳۸۹-۰۶-۱۵ ۰۰:۵۷:۵۴
این مطلب را الف ننوشته من نوشتم
اگر ناسزا داره به من با شماره تلفن همراه پایین مقاله به من زنگ بزن (352786)
مینا زارع
۱۳۸۹-۰۹-۱۵ ۱۴:۲۶:۰۵
سلام وبلاگ عالی و شناختی دارید (375427)